![]() |
![]() |
|
|
از نوشته های خودم: دیشب فرشته ای در خواب دیدم...... محبت را از اوآموختم.....صفا را در وجودش حس کردم... دستانم را فشرد و گفت : با همه محبت کن.....با همه خوب باش...اعتماد کن..... و من فهمیدم....محبت کردم جز ظلم ندیدم... خوب بودم و جز بدی حس نکردم..... اعتماد کردم و جز بی اعتمادی نیافتم..... فریاد زدم....این همه ظلم.....بدی.....وبی اعتمادی... فرشته هرگز زمینی نبود.... انسان را نشناخت.... محبت ....خوبی و اعتماد...برای آسمانهاست.... در زمین جور دیگر باید زیست..... ............................................................. وامروز فریاد می زنم: زمین هم آسمانی می شود..... محبت رانثار بدی خواهم کرد...... به دنیا اعتماد خواهم کرد...... و این است زندگی من.... شاد خواهم زیست....... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:45 توسط تربچه جون |
|
|
سلام...سلام..... امروز بعد از مدتها میخوام مطلبی کوتاه رو بنویسم..... ببخشید به خاطر اینهمه تاخیر .... مدتهاست دارم به این فکر میکنم..چی بنویسم...ولی... نمیدونم اینقدر اتفاقات عجیب و غریب افتاده...اینقدر این آخرین روزهای سال 85 برام پرکار،پراتفاق و پرخاطره بوده که واقعا گیج و ویج میزنم..... زمستون با مرامه..... امروز صبح که از خواب بیدارشدم....و طلوع خورشید رو دیدم ....ابرها رو دیدم و خلاصه به اشک آسمون نگاه میکردم..... با خودم گفتم:حتی آسمون هم از تموم شدن این سال گریه اش گرفته... ولی شاید هم همه ی اون قطره،قطره های اشکش از شوقه....شوق تازگی....شوق نو شدن...و شوق بهار.... آره بهار...بهار داره از راه میرسه خیلی زودتر از اینکه من فرصت خداحافظی با زمستون رو پیدا کنم.... دیشب به این فکر میکردم که آخی زمستون امسال چقدر گوشه گیر و ساکت بود ...چقدر بی معرفت بود... آخه حتی واسه خداحافظی هم در خونمون رو نکوبید....خلاصه با تموم این فکرها خوابم برد و وقتی بیدار شدم....دیدم نه بابا زمستون 85 هم کلی با مرامه....انگار قاصدکی دیشب در خیالم پرسه میزدو حرفهای مرا تا به آسمان رساند....... امروز وقتی که بارون رو دیدم....لحظه ایی درنگ کردم و بعد بلند بلند خندیدم....و به این فکر کردم که خدایا حتی صدای فکرهای من اینقدر بلنده که تا آسمون رسیده..... زمان هم می ایسته ...اگه.... امروز بعد ازعبور از یه دنیا کار ... داشتم خودم رو واسه یه کار دیگه آماده میکردم....چند دقیقه ایی رو توی تاکسی پشت یک چراغ قرمز طولانی منتظر بودم ....انتظاری سخت و خسته کننده واسه سبز شدن چراغ راهنمایی ... انتظاری واسه شروع یه کار دیگه.... چند لحظه ایی رو به ساعتم خیره شدم.... وبه این فکر میکردم ای کاش زمان لحظه ایی می ایستاد...ای کاش....عقربه های ساعت لحظه ایی استراحت میکرد.... ای کاش کمی وقتم بیشتربود تا شاید بیشترخودم باشم....با خودم گفتم مگه میشه؟؟؟.... هیچ کس با نگاه کردن به یه ساعت تاحالا نتونسته اونو متوقف کن....ولی فهمیدم میشه....واون لحظه ایی که باطری ساعتم تموم بشه.... چند تا از نوشته هام..... خداحافظی.... دیروز آمدم با سلامی گرم.... و امروز خواهم رفت تا خاطراتمان را مرور کنم... نگرام نباش چون فردایی هست..... و درآن فرداست که باز میگردم تا کوله باری از محبت را به تو تقدیم کنم... لبخند.... توی زندگی اگه کسی بهت لبخند زد... به این فکر نکن چرا به تو لبخند زد ... به این فکر باش چطور لبخندشو جواب بدی..... خداحافظ ....تا سال86 خدا حافظ..... و به قول شکسپیر: بهترین آرزو چیه؟همون رو واستون میخوام..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 23:30 توسط تربچه جون |
|
|
کوه ها منتظرند...... جمعه 29 دی ماه روز ملی هوای پاک....... اهل ورزش به خصوص کوهنوردی.....دوستداران طبیعت و محیط زیست....همه وهمه با همدیگه ...البته به صورت کاملا نمادین جمع میشن و به کوهنوردی میروند تا ثابت کنند که حضور دارند و هوای پاک و سالم براشون مهمه...حالا اگه جزء این دسته هایی یاعلی ...... اینم بگم هر کسی که میاد واسه خاطر خودش میاد.......تربچه جون...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 11:35 توسط تربچه جون |
|
|
سلام...سلام.... اینهایی رو که میخونید...در مورد منه...واسه مهمانی شب یلدا.... نمیدونم باید کجا شروع کنم........ شاید ازاینجا ...... که همه به من میگن تو اینقدر همیشه شلوغ و پر انرژی هستی که بقیه خصوصیاتت کمتر تو چشم میاد..... البته لازم به ذکره که خیلیها همه مهربون وخونگرمی منو مثال میزنند....شاید بعضیها هم خصوصیات ظاهری مثل.......مثال میزنند....اما واقعیتش...نمیدونم هر کسی یه جورهایی منو میشناسه...ولی خب میشه از توی صحبتهای اونا و نظرات خودم یه چیزهایی رو جمع بندی کرد..... اول ازهمه من یه دختر ایرانیم... 1) با اعتماد به نفس بالا (اینو خیلیها میگن) 2) شلوغ..شلوغ...شلوغ....شیطون و شاد.....فوق العاده پرانرژی.....واقعا ساکت نیستم و آرام و قرار ندارم..... 3) جان فدای خانواده و بعضی از دوستام....... 4) فعالیتهای اجتماعی ...مدیریتی...ومربوط به رشته ام(گرافیک) رو هم خیلی دوست دارم..... (البته لازم به ذکره که واقعا از رشته ام راضیم.....)وعلاقمندم که کلی چیز جدید یاد بگیرم..... 5) به تموم اینها میشه یه چیزهای دیگه هم اضافه کرد ...مثل.....همیشه سعی میکنم امیدم رو از دست ندم...... تازه به دیگران هم امید بدم....اینو هم بدون اگه از دستت ناراحت بشم زود زود بهت میگم تا کینه ایی ازت تو دلم نمونه... سعی میکنم با همه خوب باشم و اگه توی جمعی وارد میشم از حاشیه و خنثی بودن هم خوشم نمیاد دوست دارم که حتما مفید و مثبت باشم.....کمک به دیگران رو هم دوست دارم...... ریسک کردن رو دوست دارم....حرف زدن رو هم دوست دارم البته کم پیش میاد در مورد کسی یا چیزی که به من مربوط نیست حرف بزنم.... اینو هم بدون که من واقعا خوشبختم...... کلام آخر...من خیلی خوشحالم که خودم هستم.....خود خودم رو میگم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 19:21 توسط تربچه جون |
|
|
سلام…سلام….این داستانی رو که میخونید …تازه نوشتم…البته خیلی نقص داره…ولی گفتم خوبه اگه شما هم بخونید و نظر بدهید....ممنون .....اینم بگم که تکرارفعل ها وحالت جمله ها عمدیه...پس........... راستی من چند تا تصویر کوچولو هم کشیده بودم ولی نشد بذارم.......آخی....... آرزوی جوجه ایی یه روز دو تا نی نی جوجه توی شکم مامان مرغه بودند…..البته اگه اون لحظه اونها رو نگاه میکردید هیچ شباهتی به جوجه نداشتند آخه هنوز دو روزه بودند..... یکی شون دختر بود و اون یکی پسر… اونها علاوه بر خواهر برادری با هم دوست بودند ، با هم بازی میکردند، داد میزدند، شادی میکردند، بعضی وقتها هم لج میکردند و قهر میکردند، توی تمام این روزها که توی شکم مرغه بودند به آینده هم فکر میکردند، به این که پس از به دنیا آمدن و از توی تخم بیرون اومدن چقدر با هم دوست میشن….چه بازیهایی میکنند،با هم به مدرسه می روند و تازه بعدش دانشگاه می روند و وقتی بزرگ شدند جوجه مرغه که حالا شده خانم مرغه با دوست آقا خروسه ازدواج میکنند،خلاصه اون دو تا جوجه کوچولو تا همیشه با هم دوست می مونند…..ولی بعضی وقتها به دعواهاشون هم فکر میکنند ….مثلا وقتی که............ ازبلندی می پره و فکر میکنه که میتونه پرواز کنه ولی زمین می افته و بالش میشکنه… جوجه خروسه ویا وقتی نی نی خروسه نی نی مرغه رو روی بوته ی خار پرت میکنه و اونو زخمی میکنه… تمام این مدت رو با این افکار گذروندند و بالاخره به دنیا آمدن البته فعلا توی تخم هستند…… توی مدت تو تخم بودن همیشه اضطراب داشتند وجوجه خروسه به این فکر میکرد که چرا باید نی نی مرغه رو ناراحت کنه و چقدر خوبه وقتی به دنیا آمدند از اون معذرت خواهی کنه…….. و جوجه مرغه به این فکر میکرد ارزش نداره که با جوجه خروسه قهر کنه……تمامی این 21 روز گذشت و اولین ترک های پوسته ی تخم جوجه خروسه به وجود آمد و اون به دنیا اومد اما جوجه مرغه….وای تخم اون هنوز سالم بود….شب شده بود ….نی نی خروسه که حالا به دنیا آمده بود منتظر جوجه مرغه بود ولی اون نمی اومد…..شب تا صبح گریه کرد…..صبح شد و اون بازم نیومد…..حالا دیگه 3 روز کذشته بود …جوجه خروسه غذا نمیخورد،آب نمیخورد و ناراحت بود …..مامان مرغه دیگه بیخیال اون یکی تخم شده بود…..مامانی مرغه با زور و زحمت به نی نی خروسه غذا میداد ، آب می داد ولی اون نمیخورد …. و تخم دیگه ترک نخورد و نی نی مرغه هرگز به دنیا نیومد….نی نی خروسه از غصه مٌرد…… |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 20:5 توسط تربچه جون |
|
|
سلام....سلام..... نمیدونم ...مطلب قبلی رو خوندید یا ...نه......؟ آخه این هم درباره اونه.... دو روز پیش که داشتم از دانشگاه برمیگشتم و البته عجله داشتم و تنها بودم....یعنی دوست گلم راحیل جون هم نبود..... توی یه ماشین یه پسر رو دیدم که به خاطر درخواست خرید نان از طرف پدرش حسابی عصبانی شده بود و به فکر رهایی از این فرمایشهای پدر و مادرش بود .....وای که چقدر اون لحظه کفری شده بودم....و دلم میخواست بهش بفهمونم که ای آدم عاقل راجع به پدر و مادرت درست صحبت کن ...ولی حیف که طرف یه پسر بود ....و اصلا ارزش حرف زدن رو هم نداشت......اون لحظه اینقدر دلم گرفت....اینقدر که نزدیک بود به خاطر همه ی زحمت های پدر و مادرها و قدر نشناسی بچه ها گریه کنم....وای...وای...وای..... و به خودم گفتم که ای خدا جونم .. اون قبلی روحتما بخونید....... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 18:28 توسط تربچه جون |
|
|
امروز بعد از مدتها موفق شدم... بنویسم.... باور کنید این چند وقته خیلی درگیر درسهام هستم.... به هر حال..... چند روز پیش که با دوستام واسه ی تحقیق به کتابخونه رفته بودیم با یک نوشته جالب رو به رو شدم که با خودم گفتم بد نیست شما هم بدونین.... مطلبی که هر کدوم ما در طول زندگی با اون مواجه شدیم.... البته نه به این حالت... ولی... خب........... من خودم بعضی هاشو قبول دارم... ولی بعضی هاش دیگه خیلی نامردیه...... اینا افکار فرزندان در دوره های مختلف زندگی است که نسبت به پدر خود دارند............. پدرم اینجوری بود وقتی من... 4 ساله بودم : پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده. 5 ساله بودم : پدرم خیلی چیزها رو می دونه. 6 ساله بودم : پدرم از پدر تو باهوشتره. 8 ساله بودم : پدرم همه چیز رو هم نمی دونه. 10 ساله بودم : اون موقع ها که پدرم پسر بچه بود، همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت. 12 ساله بودم : خب طبیعیه، پدر هیچی در این مورد نمی دونه، دیگه پیر تر از اونه که بچگیش یادش بیاد. 14 ساله بودم : زیاد حرفهای پدرمو تحویل نگیر، اون خیلی اُمُله! 21 ساله بودم : پناه بر خدا! بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه. 25 ساله بودم : پدر یه چیزهای کمی درباره این موضوع می دونه، خب بایدم بدونه، زیاد با این قضیه سر و کار داشته. 30 ساله بودم : بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه، هر چی باشه خیلی تجربه داره. 35 ساله بودم : تا وقتی با پدر حرف نزنم، دست به هیچ کاری نمی زنم. 40 ساله بودم : مونده ام که پدر چطوری از پس این کار برآمد. چقدر عاقله و چقدر تجربه داره. 50 ساله بودم : حاضر بودم همه چیزم رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش درباره همه چیز حرف بزنم. افسوس که قدر هوش و تجربه شو ندونستم، چقدر با درایت بود. خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت. آن لندرزAnn Landers ترجمه : پروین قائمی خب نظرتون چیه...... اصلاً راستشو بگید شما هم چنین تفکراتی دارید........... فقط امیدوارم که هیچ یک از ما بعداً به خاطر اشتباهات و بی احترامی نسبت به دو وجود عزیز، پدر و مادر، پشیمون نباشیم.......اینقدر خوب از فرصتهامون استفاده کنیم که بعدها غبطه و افسوس نخوریم... خوشحال میشم نظرهاتون رو بخونم... ممنون که وقت گذاشتید..... تربچه بانو...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 20:12 توسط تربچه جون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
اگه میخواهید راجع به من بدونید ...باید بگم :.....
من یک دختر 19 ساله ایرانی هستم .....یک دختر که به خودش و اطرافشو جایی که توش زندگی میکنه افتخارمیکنه...دانشجوی گرافیک هم هستم....... وبه زبان همه خیلی شلوغ و پر سر و صدا و بازیگوشه....یه دختر که در حین دختر بودن از انجام کارهای سخت به قول همه پسرانه است هیچ نمیترسه..... دیگه تا همین جا بسه........ |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
| پیوندها |
|
راحیل مرا بخوان یه پسر خوب (محمد) روانگر لحظه ها....... کاریکاتور...از بروبچه های انجمن خودمون... گروه خودمون.... |
|
RSS
|